خرید بک لینک
مریم سمیع زادگان نویسنده توی پارک می رفتم و به آدم های دور و برم نگاه می کردم. با خودم فکر کردم چرا آدم های توی پارک، این همه غمگین هستند و تا این اندازه مشکل دار که رسیدم به نیمکتش. دستمال کاغذی توی دستش داد می زد. اتفاقی او را وادار به گریه کرده. پا کُند کردم و بعد سر جا ایستادم. خیلی دور نشده بودم، تصمیم گرفتم که برگردم و کنارش بنشینم، شاید دلش بخواهد حرف بزند، شاید داستان به دردبخوری داشته باشد برای تعریف کردن. مادر همیشه می گوید: «هر زنی قصه خودش را دارد. اصلا هر آدمی قصه خودش را دارد که اگر زندگیش را تعریف کند، می شود یک کتاب، یک رمان...» با خودم فکر کردم این یکی که دستمال کاغذی دستش گرفته و چشم و دماغش هم سرخ است، بی شک قصه جانسوز و جانگدازی دارد. توی همین فکر ها رسیدم کنار نیمکتش. پرسیدم: «اجازه هست بنشینم؟...» بدون این که جوابی بدهد، شانه و ابرو را داد بالا و لب هایش را یک طوری که هزار معنی داشت، روی هم فشار داد. مثل این که بگوید: «خب دلت می خواهد بنشینی بنشین، چرا از من می پرسی؟...» یا «بی خیال خانم، برو رد کارت!...» یا «این همه نیمکت و این همه جا، چرا اینجا؟...» یا ...

برچسب: نویسنده: پندار صفری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 11:19

صفحه بندی